آتش در خیمه دیکتاتورها

زمانی در بیمارستان روانپزشکی آزادی برای کارآموزی در حال مصاحبه با یکی از بیماران بستری بودم. از تمایل یا عدم تمایلش به خودکشی پرسیدم. پاسخ داد: نه، به نظرم خودکشی یک جور خام سوزیه. نمی دانم حرف دلش بود یا جایی خوانده یا شنیده بود ولی همیشه در ذهنم ماند. هنوز نمی دانم حرف درستی است یا نه. نمی دانم می شود در بدترین شرایط ممکن هم تن به زندگی داد یا نه

خودکشی با دلایل مختلف و اشکال متنوع رخ می دهد. خودکشی های معروف کم نیست.چند دهه پیش هواداران جیم جونز در جونز تاون دسته جمعی خودکشی کردند؛ گرچه برخی هم خودکشی شدند. خود کشی های تک نفره هم کم مورد توجه نبوده. نمونه وطنی اش صادق هدایت. ستاندن جان خود گاهی هم با سیاست گره خورده. خوردن داروی نظافت توسط سعید امامی در زندان اوین یا دسته کم ادعای چنین چیزی از آن حکایت هایی است که ملات بسیاری نقد و نظرها، طنزها و خاطرات بوده و هست

اما حکایت محمد بو عزیزی اگر در تاریخ بی نظیر نباشد کم نظیر است. فروشنده ای ساده در اعتراض به مصادره بساطش و برخورد تحقیر آمیز ماموران خود را به آتش می کشد. آتشی که بو عزیزی افروخت اما، نه فقط خودش که بسیاری از دیکتاتوری های خاورمیانه و شمال افریقا را هم سوزاند. دیکتاتور های کهنه کار یکی یکی بساط خود جمع می کنند. چند روزی از در قفس کردن حسنی مبارک نگذشته از طرابلس خبر می رسد معمر قذافی هم به پایان نزدیک شده.بعید نیست چندی نگذشته بشار اسد هم به سرنوشت مشابهی دچار شود

به گمانم باید دلایل روانی که به خودکشی فرد می انجامد را از پیامد های اجتماعی اش جدا کرد. شاید آدمی که خودش به جای عزرائیل تصمیم بگیرد به زندگی پایان دهد خام بسوزد ولی ظاهرا برای پختن افراد دیگر گاهی چنین هیزمی لازم است

---

در مورد بیمارستان آزادی و یادداشت یک پزشک

صورت مسئله پاک شدنی؛ زیبایی طبیعی و زیبایی مصنوعی

کار، کار، کار

آخرین مطلب پرونده ترنس سکچوال ها، در هفته نامه چلچراغ، 5 خرداد 86، به کار پیدا کردن این جماعت و مصائب آن پرداخته. ستونی بیشتر نیست ولی غصه ها در دلش دارد. در کشوری با نرخ بیکاری پنهان و البته بالا، پیدا کردن کار یه یافتن گنج می ماند. اگر از اقلیتی بیمار باشی دردسر ها چند برابر می شود. این تراژدی در آخر ستون مذکور آمده؛ آنجا که که از زبان یکی از آنها می گوید: "فقط دلمان را به یکی دو برخورد خوب خوش کردیم." و البته کاری نیافتند.

روسپی بزرگوار

به مقاله ای برخوردم با عنوان difficult relations; sex work, love and intimacy. پژوهشی است کیفی در چند و چون روابط شخصی روسپی ها. در ازای 50 دلار استرالیا، قهوه، سیگار و خدمات مشاوره روانی رایگان روسپی های منطقه “red light” ملبورن شده اند مهمان  پژوهشگران. بیشترعلت عدم استفاده از کاندوم در روابط شخصی (غیر کاری) را کاویده اند اما لا به لای خطوط این تحقیق علمی درد هایی هم هست. آنجایی که یکی شان گفته کنترل کردن مشتری از شوهر پرخاشگر سابقم ساده تر است. یا جنیفر (یکی از روسپی های شرکت کننده در تحقیق) که گفته تا زمانی که دو بچه را باید تامین کند نمی تواند از کارش دست بکشد. البته حکایت همه شان غم انگیز نیست. یکی از لذت بردن از جنبه های جنسی کارش گفته و یکی هم از علاقه به یکی از مشتری ها: "من فقط باید 45 دقیقه اونجا می موندم ولی شد یک ساعت و نیم. نفهمیدیم چطور گذشت"

از داستان هایشان که بگذاریم نویسندگان مقاله از خلال سوال و جواب ها دریافته اند اغلب روسپی هایی که روابط جنسی شخصی دارند، در این روابط از کاندوم استفاده نمی کنند تا تفاوتی بین کار و رابطه خصوصی قائل شوند و همین خودشان و شریک جنسی شان را در معرض ابتلا به STDs و HIV قرار می دهد. در واقع کاندوم را مانعی می بینند بر سر راه نزدیکی و صمیمیت. نگرشی که گرچه بین بقیه مردم هم رواج دارد؛ بین روسپی ها بیشتر است.

اما شاید جالب ترین بخش مقاله نامه یک روسپی باشد به بخش نامه های مجله "working girl" که نوشته:

Daer Crystal

I am writing to you about a problem which I am having with my boyfriend of five years. I have been a worker for approximately ten years, and I met my boyfriend on the job. The problem is that he cannot accept that I do not enjoy my work. I do it only as a way of supporting myself. As this has been my only way of making money for the last ten years, I don`t know of any other way. I think he believes that I am cumming with all my clients; this is not so. I am desperate for help, as I think my relationship could be on its way out the door. Please Crystal I need your help.

From a confused sex worker

نامه را که خواندم یاد جمله ای افتادم که پیش تر خوانده بودم. "من به فاحشگی قلب باکره ها و باکرگی قلب فاحشه ها ایمان دارم."  

در ذهن یک قاتل چه می گذرد

یان استفن؛ استاد دانشگاه بریستول، روانشناس دادگاه های انگلیس و متخصص قاتلان زنجیره ای

نمی توان روش قاتل نروژی را جزو آن گروه از قاتلانی خشمگین دسته بندی کرد که ناگهان عده ای بی گناه را به گلوله می بندند. به نظر می رسد حملات کار فردی بوده که خشمی کنترل شده از جامعه داشته و برای مدت ها با خونسردی به طرح ریزی حملات ادامه می داده است. هر کس که او را می شناخته می گوید فردی به شدت منظم بوده و خشمی آرام و طولانی داشته که بالاخره به «حمله انتقامی» علیه دنیا تبدیل شده است. در دیگر قتل های این شکلی، فرد ناگهان به نقطه فروپاشی می رسد و عصبانیتش جلوی تفکر را می گیرد. آنها بعد از قتل عام خودشان را می کشند. اما او این طور نیست، آرام، خودمدار، خودشیفته و منظم است. او را می توان «پسر مامان» به حساب آورد؛ کسی که احتمالا نمی توانسته با جنس مخالف رابطه درستی برقرار کند و خود را از باقی دنیا جدا افتاده می دیده. من قول می دهم او حتی نمی تواند با افراد کار گروهی انجام بدهد، مگر اینکه رهبرشان باشد.»

نوشته به مناسبت قتل عام نروژ در شهروند امروز ۸ مرداد ۱۳۹۰ چاپ شده

وقتی فتوا صادر شد

گفتگو با مریم خاتون ملک آرا

هفته نامه چلچراغ، ۵ خرداد ۱۳۸۶

«من دوست ندارم فقط درباره خودم و زندگی شخصی ام حرف بزنم یا فقط از آن روزی که خدمت امام رسیدم بگویم یا از سختی هایی که برای گرفتن این فتوا کشیدم تعریف کنم. دلم می خواهد اگر با من مصاحبه می کنید و از زندگی ام می نویسید، از مشکلاتی که هنوز هم بعد از شناخت این بیماری برای ترنسکچوال وجود دارد بنویسید. مشکلاتی که من به عنوان یک عضو از انجمن حمایتی این بیماران هر روز آنها را به چشم می بینم اما هیچ جا منعکس نمی شود.»

این پیش شرط مصاحبه با مریم خاتون ملک آرا است. همان کسی که سال 65 فتوای تغییر جنسیت برای بیماران ترنسکسوال یا به قول خودش تراجنسیتی را از امام خمینی (ره) می گیرد: «فریدون صدایم می کردند. یعنی توی شناسنامه ام جلوی کلمه آقا نوشته شده بود فریدون و روی کلمه خانم یک خط بزرگ مشکی کشیده شده بود. در تمام کارتهای شناسایی ام جلوی جنسیت، مرد نوشته شده بود. اما من از بچگی از آن خط سیاه روی شناسنامه ام متنفر بودم و اصلا از کلمه جنسیت بدم می آمد. تمام اسباب بازی هایم دخترانه بود و عاشق لباس های دخترها بودم. آرزو می کردم یک روز که از خواب بیدار می شوم، زن شده باشم. اما...»

نفس عمیقی می کشد و می گوید: «آن موقع اصلا این بیماری شناخته نشده بود. خانواده ام فکر می کردند من رویایی هستم و من با رویاهایم مشغول بودم تا اینکه  سال 52 دبیرستان را تمام کردم و وارد رادیو تلویزیون شدم. هم زمان دا دانشگاه هم در رشته پزشکی پذیرفته شدم. چند وقت بعد علایم این بیماری در فیزیک و رفتارم هم پدید آمد. از طرف صدا و سیما من را به یک دکتر متخصص معرفی کردند و بعد از کلی آزمایش دکتر به من گفت: شما یک ترنسکسوال هستید و پیشنهاد عمل تغییر جنسیت را مطرح کرد.»

مردم چه می گویند؟ آیا جامعه من را می پذیرد؟ شرع و دین درباره این موضوع چه حکمی می دهد؟ این سوالات در ذهنش نقش می بندد. اما بیشتر از نگاه جامعه، دوست دارد بداند که تکلیف شرعی او چه می شود؟ «سال 54 یک نامه برای امام خمینی (ره) نوشتم و موضوع را برای ایشان که آن موقع در نجف زندگی می کردند، توضیح دادم. چند وقت بعد جوابم را گرفتم. امام در جواب تنها یک جمله نوشته بودند: تکالیف یک زن بر تو واجب است.»

بعد از گرفتن جواب از امام، بلوز وشروارهای مردانه اش جای خودشان را به لباس هاس زنانه میدهند:«وقتی جواب نامه از طرف امام خمینی (ره) آمد، نوع پوششم را تغییر دادم. لباس های زنانه می پوشیدم. اما هنوز هم تردید داشتم که نکند امام مشکل من را متوجه نشده اند و من را با یک بیمار دوجنسی اشتباه گرفته اند. اما من هرمافردیت یا دوجنسی واقعی نبودم. مشکل من به عنوان یک ترنسکسوال یا دوجنسی کاذب فرق داشت و من می خواستم تکلیف خودم را بدانم.»

درست مثل یک پزشک تفاوت دوجنسی های واقعی و دوجنسی های کاذب را برایم توضیح می دهد: «هرمافردویت ها یا دوجنسی های واقعی مشکلات ما را درک نمی کنند، چون آنها 47 کروموزوم و در نتیجه مشکل آناتومی دارند و چون مشکشان قابل لمس و دیدن است باورپذیر است. اما مشکل ما ترنسکسوال ها به عنوان کسانی که مثل بقیه انسان ها 46 کروموزوم داریم و تنها تمایلاتمان شبیه تمایلات و خواسته های جنس مخالفمان است باورپذیر نبود.ما با همجنس گرایان اشتباه گرفته می شدیم. هنوز هم خیلی از آنها برای اینکه از طرف جامعه پذیرفته شوند خودشان را به عنوان ترنسکسوال معرفی می کنند. باید این موضوع را به امام (ره) توضیح می دادم.» تا سال 57 با پوشش زنانه زندگی می کند و دانشگاه و درس و صداوسیما را کنار می گذارد: «چطور می توانستم با لباس های زنانه و کارت شناسایی مردانه سرکار بروم یا پشت نیمکت های دانشگاه بنشینم. من هنوز فریدون بودم.» اما سال 57 برای دیدن امام (ره) راهی فرانسه می شود: «اما آنجا هم نتوانستم امام را ملاقات کنم. تنها همراهان ایشان را دیدم که آنها به من گفتند: نامه ای بنویس و مشکلت را داخل آن توضیح بده. ما نامه را به دست امام (ره) می رسانیم. چند روز بعد یکی از همراهان ایشان به من گفتند: امام نامه را خواندند. شما به ایران برگرد و به کارهایت برس. امام قول مساعد داده اند.» به ایران برمی گردد. باز هم پوشش زنانه دارد: «انقلاب شد. امام هم به ایران آمده بود، اما میان کارهای حکومتی و مملکتی نوبت به نامه من نرسیده بود.هنوز هیچ شناختی از این بیماری میان عامه مردم نبود. من مجبور شدم دوباره لباس های مردانه بپوشم.» سه سال دیگر هم می گذرد تا این که از طریق دفتر آقای جنتی نامه دیگری برای امام (ره) می نویسد. اما جواب امام (ره) شبیه همان جوابی است که در نامه اول دریافت کرده. تصمیم می گیرد هر طور شده امام (ره) را ملاقات کند و حضوری مشکلش را بیان کند: «توضیحات امام (ره) مربوط به بیماران هرمافردیت بود. پوششم هنوز مردانه بود.» سال 65 بالاخره موفق می شود در جماران خدمت امام (ره) برسد و مشکلش را توضیح دهد: «در جماران مدارک لازم ارائه شد و موضوع میان علما و پزشکان مورد بررسی قرار گرفت تا این که امام اولین فتوا را برای بیماران ترنسکسوال دادند.»

«تغییر جنسیت با تجویز طبیب مورد اعتماد اشکال شرعی ندارد.» این جمله فتوای امام خمینی (ره) برای بیماران ترنسکسوال است. همان موقع امام به دادستان وقت برای حکم اجرایی دستور می دهد و دادستان وقت حکم تغییر شناسنامه فریدون ملک آرا را صادر می کند.

«شناسنامه با جنسیت خانم برایم صادر شد و اسمم شد مریم خاتون. خانم های بیت همان روزی که امام فتوا را دادند و گفتند تکالیف یک زن بر شما واجب است، برایم چادر بریدند. کنار در با لباس های مردانه امایستاده بودم. منتظر بودم چادر بریده شود و به داخل صدایم کنند. یکدفعه آیت الله خامنه ای را که آن موقع رئیس جمهور بودند دیدم. با هول و هراس سلام دادم. ایشان جواب گفتند و کنارم ایستادند و گفتند: «شرح حال شما را شنیدم. اگر مشکلی داشتید با دفتر من تماس بگیرید.» دوباره لباس های مردانه را کنار می گذارد. شناسنامه اش هم دیگر مشکلی ندارد: «اما فقط شناسنامه ام تغییر کرده بود. کارت های دانشجویی ام هیچ فرقی نکرده بود و من نمی توانستم ادامه تحصیل بدهم. پاسپورت و سایر کارت هایم هم تغییری نکرده بود. از همان سال بیماران ترنسکسوال پیدایم می کردند و با آنها حضوری یا تلفنی مشاوره می کردم. راه و چاه را نشانشان می دادم. اما باز هم خیلی کارشکنی بود. عده ای مشکل من را نمی فهمیدند و فریاد اعتراض می کشیدند و می گفتند: تو منحرفی. البته بعدها خیلی از آنها متوجه اشتباهشان شدند. مثلا یکی از همان ها بچه اش دچار این بیماری شد و چند سال بعد تلفنی با من تماس گرفت و درخواست کمک کرد. اما آن موقع کارشکنی زیاد بود.» سال 81 عمل تغییر جنسیت را انجام می دهد آن هم در کشور تایلند: «تا آن سال زمینه عمل مهیا نبود. من هم با پوشش زنانه احساس راحتی می کردم.»

وقتی می پرسم چرا در ایران عمل نکردید؟ آه بلندی می کشد و می گوید: «عمل تغییر جنسیت، عمل سختی است. متاسفانه تکنیک این عمل در ایران وجود نداشت و ندارد. خیلی از ترنسکسوال ها با عمل های ناموفق تبدیل به انسان های ناقص شده اند یا بعد از عمل آن قدر احساس پشیمانی کرده اند که دست به خودکشی زده اند. این بیماری اگر اشتباه تشخیص داده شود و یا عمل به درستی انجام نگیرد، پشیمانی شدید همراه دارد که فرد را بعد از تغییر جنسیت به مرز جنون و خودکشی می رساند. اما من بعد از عمل احساس راحتی داشتم . شاید مثل کسی که تازه به دنیا آمده.» از سال 79 مدیریت کمیته حمایت از بیماران ترنسکسوال یا دوجنسی های کاذب را بر عهده می گیرد:« هنوز هم ما به طور مستقیم نمی توانیم از خیلی ها کمک بگیریم، چون شناخت درستی از این بیماری نیست. ما با کسانی که مشکل اخلاقی دارند اشتباه گرفته می شویم. هیچ بودجه ای به طور مستقیم برای این بیماران در نظر گرفته نمی شود. خیلی از خانواده ها مشکل فرزندشان را باور نمی کنند و خیلی از آنها هم در مضیقه مالی هستند، چون با وجود این بیماری شغلی برایشان پیدا نمی شود. گاهی به استعفا فکر می کنم و گاهی به آنهایی که رنج می کشند، واقعا نمی دانم چه کار کنم.»

ما و اجدادمان

فریدون مجلسی در شماره 1 مرداد هفته نامه شهروند امروز یادداشتی نوشته ودر قسمتی از آن نوشته: " در جایی نتیجه تحقیقات استادی را در نیمه قرن بیستم نوشته بودم که در تحقیق در باب چگونگی داوری بشر اولیه درباره خوب و بد، از دو قبیله بدوی متخاصم و همسایه در بیابان های آفریقای جنوبی پرسیده بود که خوب مطلق چیست و بد مطلق چیست. هر دو گروه صادقانه و به درستی پاسخ داده بودند که اگر به قبیله همسایه حمله کنند، مردانشان را بکشند، اموالشان را به تاراج برند و زنانشان را بربایند، این خوب است و اگر همسایه به آنان حمله کند و مردانشان رابکشد، اموالشان را به تاراج برد و زنانشان را برباید، این بد است"

داشتم فکر می کردم ما، ما انسان های امروزین، از بدوی ها متمدن تریم یا نه؟

گفتیم شاید بشود کاری کرد

با مستند سازانی که درباره دوجنسی ها فیلم ساخته اند

عابس برهان متولد سال 63 است و فوق دیپلم سینما را از هنرستان روایت فتح گرفته. به گفته خودش، خواندن مطلبی درباره ترنسسکچوال ها در چلچراغ به قلم منصور ظابطیان، او را با این پدیده آشنا کرده و دیدش را نسبت به این آدم ها تغییر داده. او جزو نخستین کسانی است که درباره دوجنسی ها فیلم مستند ساخته. فیلم او درباره زنی چهل و چند ساله است که حالا (در فیلم) سه سال از عمل تغییر جنسیتش می گذرد. سوژه فیلم عابس زمانی که جنسیت مذکر داشت، راننده کامیون بود. فیلم کوتاه "غ قبر" و فیلم مستند "زندگی" از دیگر آثار عابس برهان اند. حمید هنری متولد سال 56 و فارغ التحصیل کارگردانی سینماست. او پیش از ساخت فیلمش با موضوع دوجنسی ها، مستندی در این باره دیده بود. یک دیدار تصادفی با یک دوجنسی، جلوی دفتر روزنامه محل کار حمید، او را به سرنوشت آن شخص علاقه مند می کند. ایده فیلم او بعد از همراهی هایی که حمید هنری با سوژه اش در مسیر درمان دارد، شکل می گیرد. بنابراین او سه روز قبل از عمل جراحی سوژه اش، با دوربین او را همراهی می کند. فیلم های کوتاه "توالی" و "چهارراه" و مستند کوتاه "مدارهای تهران" از دیگر فیلم های حمید هنری هستند. مستند بلند او با نام "سینماتوگراف ایرانی" برای تدوین، زیر دست بهمن کیارستمی است.

حسام الدین مقامی کیا: خیلی از دوجنسی ها بعد از این که تحت عمل جراحی تغییر جنسیت قرار می گیرند دوست ندارند دیگر با هویت قبلی شناخته بشوند. حتی گاهی از محل سکونتشان به جای دیگری کوچ می کنند. حالا این که شما تصاویری از این افراد تهیه کرده اید تا نمایش عمومی داده شود، برای خود سوژه های شما مشکل ساز نمی شود؟ برای آینده شان؟

حمید هنری: خیلی از این بچه ها جلوی دوربین نمی آیند. ولی آنهایی که می آیند خیلی دوست دارند دیده شوند.

مقامی کیا: یعنی می خواهند با همین ویژگی "ترنس سکچوال" دیده بشوند یا یه عنوان یک بازیگر؟

هنری: بیشتر می خواهند در این موقیعتی که هستند دیده شوند. یک جور داد زدن است.

عابس برهان: من یک سال و نیم تا دو سال با این بچه ها کار کرده ام. یک سری از آنها دلیل اصلی شان برای نیامدن جلوی دوربین این است که "من هیچ مشکلی ندارم که می خواهید از شخصیتم فیلم بسازید." نمی خواهند گذشته آنها و شکل و شمایل فعلی شان را جذاب کنیم. به یک سری هم ممکن است گفته باشند که ممکن است چنین فعالیتی به سوء استفاده منجر شود. شخصیتی که جلوی دوربین من آمد، ابایی از مطرح کردن گذشته اش نداشت، ولی روی این که اسم سابقش عنوان شود حساس بود، چون ممکن بود عده ای او را بشناسند. ولی بیشتر به این خاطر جلوی دوربین آمد که این تیپ آدم ها شناخته شوند و به بقیه دوجنسی ها کمک شود.

البته من موردی هم داشته ام که با هم صحبت کردیم و قرار شد با هم کار کنیم. دختری بود که می خواست پسر شود. قبل از عمل جراحی ما یک عالمه تصویر از او گرفتیم، ولی بعد از عمل جا زد.

مقامی کیا: فکر می کنید دلیلش چه بوده؟

برهان: به خاطر اینکه دوست داشت مثل بقیه آدم ها باشد و هیچ فرقی بین خودش و بقیه نداند.

هنری: بعضی از آنها با این تیترهایی که ما می گوییم، مثلا "هویت"، درگیر نیستند. درگیر رسیدن به آرزویشان هستند.

مقامی کیا: این آرزو همان تغییر هویت نیست؟

هنری: "تغییر هویت یک کلمه است." ما داریم با کلمات بازی می کنیم. هویت برای آنها اصلا معنی ندارد. آنها "دوست دارند" و "لذت می برند" که جنسیت دیگری داشته باشند. درصد کمی از آنها هستند که به "هویت" می رسند. من سوژه ای را که ما کار می کرد برده بودم توی کفش قروشی و داشت از "آرزوی" پوشیدن کفش زنانه می گفت. سه روز دیگر قرار بود عمل شود و به فروشنده می گفت وعده بگذاریم برای دو ماه بعد که من بیایم و کفش زنانه پاشنه شش سانتی که "آرزوی" پوشیدنش را دارم بخرم.

مقامی کیا: انتخاب این قبیل سوژه ها، شانس جلب توجهات رسمی را از شما نمی گیرد؟ این که فیلم امکان پخش گسترده نداشته باشد یا چیزی شبیه این؟

برهان: ما بعد از ساخت فیلم یک اکران خصوصی در سینما تک موزه هنرهای معاصر داشتیم و بعد هم چند جای دیگر. ولی شخصیت فیلم ما با این که دوست داشت فیلم پخش شود، موافق پخش آن از تلویزیون نبود و با این که گویا تلویزیون هم درخواستی برای پخش فیلم از تهیه کننده داشته ولی ما به دلیل تعهد اخلاقی این کار را نکردیم.

هنری: من فکر می کردم که چرا سه چهارتا از ما جوان های 25 تا 30 ساله رفته ایم سراغ این موضوع. یک سری آدم ها دارند توی ایران، تیتر "اجتماعی سازترین" فیلم سازان را می خورند و جلو می روند. چرا سراغ این سوژه ها نمی روند؟ آیا ما جراتمان بیشتر است؟ من فکر نمی کنم جرات بخواهد. من را در حال فیلمبرداری گرفتند ولی خیلی راحت مجوز نشان دادم و ماجرا را برایشان توضیح دادم. چرا بازیگر حرفه ای ما که کلی هم اطلاعات عمومی دارد وقتی با او صحبت می کنم، نگاه بدی به این آدم ها دارد؟ چرا وقتی با تهیه کننده نامبروان مملکتمان در این باره صحبت می کنم، می گوید: "همچین چیزهایی هم هست!؟"

برهان: برای همین "تهیه کننده" هم که حمید می گوید ما کم بدبختی نکشیدیم. آقای حبیب الله کاسه ساز، پانزدهمین تهیه کننده ای بود که سراغش رفتم و قرار شد که با او کار کنم. خیلی ها که قبلا با آنها کار کرده بودم و پسشاپیش هم گفته بودند بیا ما با تو کار می کنیم، این سوژه را قبول نکردند. مثلا می گفتند: من تا حالا فلان تیپ کارها را کرده ام و حالا اگر این کار بیاید در شناسنامه من، برای من خوب نیست.

هنری: تصویربرداری که قرار شد با من کار کند، فرار کرد! بعد از نیم ساعت گفت: من نمی توانم این کار را بکنم. برای تصویر بردار اتاق عمل هم همین اتفاق افتاد. من خودم همه تصویرها را گرفتم. در صورتی که تصویربردار نیستم.

مقامی کیا: دلیل تصویربردار اول چی بود؟

هنری: نمی توانست با سوژه ارتباط برقرار کند. سوژه از او خیلی دور بود. بعد هم پدرش حساسیت داشت و می گفت اگر پدرش بفهمد برایش بد می شود. من می گویم کار را دوست نداشت. کسی که کارش تصویربرداری باشد، از هر چه از او بخواهند فیلم می گیرد. همه کارهای فیلم را خودم کردم. دیگر تهیه کننده خودم بودم. تا این که به مرحله تدوین رسیدم و پولم تموم شد و کار تا الان خوابیده.

مقامی کیا: شما هم می توانستید مثل آقای برهان دنبال تهیه کننده بگردید. چرا این کار را نکردید؟

هنری: سراغ یکی دو نفر رفتم. ولی بعضی ها را هم می دانم نگاهشان چیست، پس نرفتم سراغشان. با بعضی ها هم دیالوگ های ضمنی داشتم و دیدم که زیاد این کاره نیستند. یک ترس از این سوژه وجود دارد. نمی دانم چرا من نوعی، که تهیه نیستم و دفتر و دستک ندارم، این ترس را ندارم. ضمن اینکه من در تحقیقاتم با یکی از دوستان برخورد کردم که پزشک عمومی است. وقتی خواستم درباره موضوع فیلم از او سوال بپرسم، نمی دانست "ترانسسکچوال" چیست و نمی توانست به من جواب بدهد. به او گفتم که واقعا متاسفم که اطلاعات من، بیشتر از تو پزشک عمومی است، یعنی به شما دو واحد هم در دانشگاه در این باره درس نمی دهند؟ لااقل می شود این فیلم ها را برای دانشگاه ها ساخت. گفتم با ساختن این فیلم شاید بشود کاری کرد.

مقامی کیا: شما در فیلمتان سعی کرده اید روی بیماری این افراد متمرکز باشید یا شخصیت خودشان هم برایتان اهمیت دارد؟
برهان: فیلم من در واقع دو اپیزود بود که یکی از آنها هنوز تدوین نشده. اپیزود اول درباره کلیت ماجراست. ما با چندین و چند نفر مصاحبه داشتیم. درباره تفریح روزمره این بچه ها، این که روزشان را چطور می گذرانند و پاتوق هایشان کجاست. یک مقدار هم چاشنی پزشکی قاطی اش بود و از لحاظ پزشکی و همین طور از لحاظ شرعی، قضیه را بررسی کرده بودیم. اپیزود دوم درباره شخص خاصی بود؛ شخصیت روحی و وضعیت زندگی او قبل از عمل و بعد از آن، زندگی خانوادگی اش، زندگی اجتماعی و اقتصادی اش. من واقعا با آن آدم زندگی کردم. شش هفت ماه به خانه اش می رفتم. با این که اولش یک کمی هم ترس و دلهره داشتم که حالا من بروم توی این جمع چه می شود. ولی بعد دیگر برایم ناهار می پخت یا با هم بیرون می رفتیم.

مقامی کیا: در میان آدم هایی از این دست که شما دیده اید، به کسی برخورده اید که استعداد یا توانایی ویژه ای داشته باشد؟

برهان: خیلی هایشان این طورند. یکی از آنها که من می شناختم، فوق لیسانس کامپیوتر داشت و در یک شرکت خیلی بزرگ کامپیوتری، کار وب سایت و مولتی مدیا انجام می داد. ولی چون برایش رضایت خانواده اش اهمیت داشت نمی رفت جلو که عمل جراحی کند. وگرنه از لحاظ مالی موقعیتش را داشت و وضعش خیلی خوب بود. توی این آدم هایی که من برای فیلمم دیدم، آن آدم یک چیز دیگر بود و الان خیلی دوست دارم بدانم که عاقبتش چی شده. خیلی وقت است که ازش خبر ندارم.

هنری: اگر شرایط اجتماعی کشور ما جوری بود که آدم ها می توانستند زندگی معمولی شان را بکنند خیلی خوب بود. در کشور ما شرایط به گونه ای است که عده ای سروقت پدیده ای می روند به اسم "تغییر جنسیت"، این پدیده برای اجتماع ما قابل هضم نیست. برای این آدم ها نقصان روحی طی سال ها اتفاق می افتد و یک جوری غیر معمولی می شوند. این رئال قصه است. شاید یک جاهایی، رنگی و خیلی دوست داشتنی بشوند و از اینکه بنشینی و با آنها حرف بزنی خیلی هم لذت ببری.

برهان: به خاطر ذهنیتی که اجتماع به این آدم ها دارد، به ما هم که درباره اینها فیلم می ساختیم با دید دیگری نگاه می کردند. مثلا با این عنوان که شما آدم های درست و حسابی ای نیستید که دارید همچین کاری می کنید.

هنری: خود من وقتی به دوستانم می گفتم دارم می روم سر تصویربرداری و آنها از من می پرسیدند کجا؟ نمی توانستم به بعضی از آنها بگویم. چون ظرفیت پذیرش این بحث را ندارند.

مقامی کیا: خود من برای اینکه تلفنی با شما دو نفر قرار بگذارم سعی می کردم زمانی تلفن کنم که رفقا دور و برم نباشند. من نمی دانم هر کدام از آنها چه تصویر وتصویری از واژه "ترنسسکچوال" دارند. وقتی پزشک عمومی ما چیزی دراین باره نمی داند تکلیف بقیه معلوم است.

برهان(با خنده): پدر من هم نزدیک بود سر ساختن این فیلم من را عاق کند.

مقامی کیا: در این سبک فیلم سازی، احتمال اینکه فیلم ساز، دستخوش تاثیرات حسی قوی بشود زیاد است. مثلا نگرانی از وضعیت سوژه اش یا دلسوزی عمیق برای او، حتی عصبانیت یا چیزهایی از این دست. این تجربه ها سراغ شما هم آمد؟

هنری: سوژه، من را کنترل نکرد. من به این فکر می کردم که سوژه مرا مرعوب نکند. البته جاهایی به چیزهایی فکر می کردم. ما می توانستیم زوایای مختلفی از بعضی ماجراها را به تصویر بکشیم و به قول یک سری از دوستان فیلممان پولساز بشود. ولی من این کار را نکردم، چون به سوژه ام احترام می گذارم.

مقامی کیا: مثلا شما نگران نبودید که به خاطر کار شما، محدودیت های بیشتری برای سوژه تان ایجاد شود یا حساسیت روی او بیشتر شود؟ با خودتان کشمکش نداشتید؟

هنری: وقتی تو داری یک کاری را می کنی، یک چیزهایی را باید از دست بدهی. من دو سال از وقتم را از دست دادم، نتوانستم یک فیلم دیگر کار کنم. دورنمای من این است که فیلم بلند کار کنم و می توانستم در این مدت فیلم کوتاه با استار بسازم، ولی وقتم را گذاشتم برای موضوعی که ته نداشت. خروجی نداشت؛ مثلا خروجی مالی. یک چیزهایی را از دست دادم. سوژه من هم باید یک چیزهایی را از دست می داد تا نهایتا تحت عمل جراحی قرار کرفت. بعد هم من چون خودم آدم حسی ای هستم، در جاهای مختلفی آمدم تست زدم، به او می گفتم: من و تو داریم این بحث را پیش می بریم و تو بعد، دختر خواهی شد و من یک پسرم.

برهان: من اوایل فیلم با دیدن مشکلات این بچه ها از لحاظ روحی اذیت می شدم. ولی از یک جایی دیگر نه. چون دلم به این خوش بود که از طریق این کارم می توانم به آنها ادای دین بکنم.

مقامی کیا: من جایی مطلبی خواندم که گفته بود درصدی از این افراد دست به خودکشی می زنند. شما این را می دانستید؟

هنری: این اتفاق های بعد از عمل جراحی است.

برهان: چند روز پیش در بیمارستان ایرانشهر همایشی درباره بیماری ترنسکچوال در ایران بود. گویا آمار دقیقی در این مورد وجود ندارد، ولی ظاهرا بخش محدودی از آنها بعد از عمل جراحی دست به خودکشی می زنند. دلیلش هم این است که خیلی از آنهایی که تحت عمل قرار گرفته اند، دوجنسی واقعی نبوده اند و تحت تاثیر یک سری اتفاقات، ترجیح داده اند این کار را بکنند. شاید فقط 20 درصد کسانی که درخواست جراحی می کنند، دوجنسی واقعی باشند. این آمار خودکشی هم مربوط به همان 80 درصدی است که دوجنسی واقعی نیستند. بین واقعی ها خیلی کمتر این اتفاق می افتد. بحث اساسی روان شناسی اینها بعد از عمل است. قبلش هم به آنها گفته می شود که بعد از عمل باید یک دوره روان شناسی را بگذرانید، ولی خیلی هایشان نمی روند و می گویند ما کارمان را کردیم و به آن چیزی که می خواستیم رسیدیم. ولی حتما باید بعد از عمل روان شناسی شوند.

هنری: من هم در تحقیقات و تجربیاتم به چنین مواردی برخورد کرده ام. مثلا کسی که عمل کرده، وقتی اسم پسرانه قبلی اش را صدا می کنیم می فهمد و عکس العمل نشان می دهد، ولی وقتی اسم دخترانه جدیدش را صدا می زنیم...روح هنوز پسر است!